سلام دوستای عزیزم...

اومدم که درست و حسابی خداحافظی کرده باشم...

من زمانی برگشتم که دیگه وبلاگ و وبلاگ نویسی تمام شده..

البته از نظر من...

موندم چون دوستایی اینجا داشتم که فقط همینجا بودند. ولی الان توی جای دیگه ای پیداشون کردم.

پس دلیلی برای موندن نمونده...

مطمئنم هرکدوم از شماها اگه 3سال پیش، اون دوره ی وبلاگ نویسی و خاطراتی که داشتیم رو تجربه میکردید و وقتی برمیگشتید همه چیز رو تموم شده میدید براتون سخت بود ادامه بدید.. خیلی سخت..

خدا نگهدار وبلاگ و خاطرات خوش...

 

پ.ن: نمیدونم بخاطر پیشرفت تکنولوژی و ....  با چه چیزای عزیز دیگه ای یواش یواش باید خداحافظی کنیم. نمیدونم پدربزرگهای ماهم با اسبهاشون به همین غمگینی و به اجبار خداحافظی کردن یا نه... ولی حس میکنم اومدن چیزای جدید از یجایی تا یجایی دست خود آدما و به خواست خودشونه. از یجایی به بعد آدمو با خودش میبره.. بزور.....

 

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۹/۲۰ |
 

http://7tag.blogsky.com/

 

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۹ |
 

یه اخلاقی که من دارم وقتی از یه چیزی خوشم میاد ساعتها در موردش با دیگران حرف میزنم و خودمو تخلیه میکنم. اما وقتی از یه جیزی حرصم میگیره اصلا نمیتونم چیزی بگم. اژدهای نفرت در من بیدار میشه و فقط از درون خودمو داغون میکنم.

اخه عزیزای دل من، خواهران و برادران گرامی اخه تو که هیچی نمیفهمی از کاری که داری انجام میدی، چه لزومی داره اینطور ادای دینداری رو در بیاری. انقدر به خودت فشار بیاری که از هشتاد جای دیگه بزنه بیرون

بابا به خدا خود خدام راضی نیست.

حالا ازونور یسری میکشن خودشونو نشون بدن خیلی باکلاسن با سیگار و قهوه و یسری ژستای مسخره که هیچی ازش نمیفهمین.

وای وای وای از نفهمیدن.

 

بقول مولانا؛ خلق را تقلیدشان بر باد داد

ای دوصد لعنت براین تقلید باد...

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۳ |
 

 

یه آدم حسابی به من نشون بده که با غر زدن و یا با ایکاش گفتن به اونجایی که هست رسیده باشه... بابا عزیز دلم وقتی سن تو بودن روز و شب نداشتن، پدرشون در اومده، یعنی پدرشون درررررررر اومده ها....

 

 

پی نوشت: رجوع شود به خاطرات استاد شجریان!

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ |
 

من یه خواهرزاده دارم که قبلا در موردش زیاد مینوشتم این آقا مهدی ما که بچگیاش مملی صداش میکردیم الان 8 سالشه. میخوام یه خاطره بامزه ازش بنویسم.

یه روز که میخواست بره مدرسه به مامانش گفت: مامان میشه من بجای چهارشنبه امروز پول ببرم مدرسه؟ (اخه فقط هفته ای یه روز پول میبره مدرسه)

خواهرمم موافقت کرد.

ظهر که اومد خونه خیلی عصبانی گفت: اه این امیرعلی خیلی بی شرفه!!!

خواهرم گفت این چه حرفیه میزنی؟

گفت اخه تو نمیدونی چقدر این امیرعلی فوتبالش خوبه، هر دفعه یه عالمه گل میزنه،امروز 2هزارتومن بهش دادم بیاد تو تیم ما بازی کنه!!!!! اومد ولی نتونست هیچی گل بزنه بعد رفت تو تیم خودش 6تا گل به ما زد. هرچی گفتم پولمو پس بده گفت تو اون پولو خرج کرده حساب کن!!!!!!!!!

خواهرم گفت خب چرا دروازه بانتونو عوض نمیکنین؟

گفت نه بابا ما رو تیممون تعصب داریم اونا میبرن چون 8نفرن،ما 4نفر!!!

خواهرم گفت معلمتون چیزی نمیگه

گفت نه میگه هرکار میکنین فقط دعوا نیفتین!

 

پی نوشت؛ این از مدارس خصوصی که بهترین و گرونترین مدرسه شهره. یعنی دلالی تو مملکت بیداد میکنه ها.

پی نوشت 2؛ چند روز پیش تو کوچمون چندتا پسر بچه فوتبال بازی میکردن یکیشون گل زد میگفت با پای غیر تخصصیم زدما!!!! یعنی کشته مرده ی هوش و زبون بچه های الانم. خداییش من نمیدونستم پای غیر تخصصی یعنی چی!

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۸/۰۶ |
 

چند روز پیش داشتم مطالب مصطفی ملکیان رو می خوندم.

نوشته بود"در مقابل هر فضیلت دو رذیلت وجود داره"

مثلا اگه شجاعت فضیلت یا هنجار باشه هم نداشتن شجاعت ناهنجاریه و هم زیادی داشتنش، نداشتنش که میشه ترس. زیادی داشتنش هم میشه تهور و دیوانگی

اکثر ماها به فقط اولی رو بد میدونیم.

در صورتی که مرتضی مطهری تو کتاب انسان میگه جامعه ما بخاطر باطل ضربه نمیخوره بلکه فاجعه های جامعه بخاطر افراط در یک حق اتفاق میفته.

و افراط در حق خیلی خطرناکتر از تفریط و یا باطله

هیچ میدونید چرا سرطان بیماریه خطرناکیه و اغلب موجب مرگ میشه؟

چون سرطان مثل بیماریهای دیگه با یک میکروب و یا ویروس و عفونت شروع نمیشع، یک عضوی از بدن شروع میکنه به ساخت یک سلول مفید، و زیادی اونو میسازه تا جایی که تبدیل به غده میشه. برای همینه که در ابتدا بدن متوجه مشکلی نمیشه چون کارش درسته و وقتی متوحه میشه که تبدیل به یه غده شده..

باطل ها مشخصن و تکلیفشون روشن... خواهشا مراقب متعادل نگه داشتن درستیهاتون باشید. زیاده روی توی هیچ چیز خوب نیست. توی هیچ چیز...

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۸/۰۵ |
 

دوتا تصمیم مهم برای زندگیم گرفتم..

یکی اینکه یه کرم که افتاده به جون زندگی خانوادگیم رو یواش یواش و با حوصله از بین ببرم.

یکی دیگه هم اینکه به همسرم کمک کنم به یه کاراش یه نظمی بده و بین اینهمه مسئولیت بتونه یه وقتی برای مادرش و کارای خونه و روح خودش بزاره...

یواش یواش

خدایا کمکم میکنی دیگه...

دعام کنید..

 

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۸/۰۴ |

 

مادر موسی، چو موسی را به نیل   در فکند، از گفتهٔ رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه   گفت کای فرزند خرد بی‌گناه
گر فراموشت کند لطف خدای   چون رهی زین کشتی بی ناخدای
     
وحی آمد کاین چه فکر باطل است   رهرو ما اینک اندر منزل است
     
ما گرفتیم آنچه را انداختی   دست حق را دیدی و نشناختی
در تو، تنها عشق و مهر مادری است   شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق، خود را مباز   آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است   دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان می‌کنند   آنچه میگوئیم ما، آن می‌کنند
ما، بدریا حکم طوفان می‌دهیم   ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
     
به که برگردی، بما بسپاریش   کی تو از ما دوست‌تر میداریش

 

پی نوشت: ارامش عجیبی بهم میده این شعر.

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۸/۰۲ |
 

یادمه اولین بار توی کتاب وضعیت آخر خوندم که "کمال طلبی کمر هرگونه تلاش رو مشکنه"

یادمه همون موقع این جمله خیلی به دلم نشست. چون ذهن من خیلی کمال طلبه و بابت این موضوع خیلی اذیت میشم. مثلا در مورد تربیت بچه وقتی پسرم یه اشتباهی میکنه بشدت خودم رو سرزنش میکنم. و یا اینکه وقتی نمیخوام کاری رو شروع کنم ذهنم کلی بازی در میاره که مثلا که چی؟ اخرش میخواد چی بشه؟ اگه اونطور نشه چی اگه اینطور بشه چی؟

خیلی وقتا بخاطر این حرفا به صفر بودن و تلاش نکردن رضایت میدم. مثلا درمورد تغذیه همون اول فکر میکنم که من که نمیتونم یه روز همه چی رو ابپز بخورم بخورمیا اصلا هیچوقت فست فود نخورم یا گیاه خوار بشم پس کلا بذارم کنار و هر ات و اشغالی بخورم و اصلا شروع نکنم.

وقتی خواستم کلاس نقاشی برم با خودم گفتم تهش که چی تو که نمیتونی کمال الملک بشی پس چرا بری!؟

خیلی وقتهام بخاطر سرزنشهای ذهن کمال طلبم عقب گرد میکنم.

هر چقدر که میگذره بیشتر به جمله ی اون کتاب ایمان میارم.

والبته تا یجایی با ذهنم دوست شدم و وقتی میخوام کاری رو شروع کنم وقتی میپرسه که چی؟ میگم که هیچی. همین

و قدم به قدم جلو میرم. سخته اما تاتی تاتی کردن و زمین خوردن و دوباره بلند شدن لذت بخشه..

 

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۷/۲۴ |
 

 

حسین ابن علی با حیات خود به ما اموخت که هر زندگی ای ارزش زیستن ندارد، بلکه زندگی اگر به نحوی خاص باشد ارزش زیستن دارد.

(استاد ملکیان)

 

نوشته شده توسط سعیده علیزاده در ۱۳۹۵/۰۷/۱۹ |
 
مطالب قدیمی‌تر